سال 94 بود.میدونید اون عاشق چهارشنبه سوری بود همیشه چوبا رو تهیه میکرد و اتیش رو بیصدا به پا میکرد و اولین کسی بود که با خنده از اتیش می پرید.مدل پریدنشو یادمه.ماها پاهامونو باز میکنیم که بپریم ولی اون ازین حالتای یه.پا دو پایی می پرید.سال 94 اما نمی تونست بره چوب بگیره و اتیشو راه بندازه و بقیه رو صدا کنه.گفتیم خب ما بکنیم.اونم بیاد بپره. چوبا رو گرفتیم و اتیشو به راه کردیم.با هر بدبختیی که بود با ذخیره ی جان اضافی شاید، خودشو تا بالا پشت بوم کشید.کی میدونه توی فکرش چی میگذشت...شاید فکر میکرد آخرین چهارشنبه سورییه که می بینم بذار برم و اتیشو ببینم.شایدم میخواست پریدن بچه هاشاز روی اتیش رو ببینه.شایدم میخواست دل ما خوش بشه.نمیدونم.اومد پشت بوم ما پریدیم و دیدیم داره کم کم یواش خودشو می کشه کنار.انگار میخواد قایمکی بره پایین.توی راه پله ها حالش بد شد...
جوجه های اون شب توی اون گیر و دار نیم پز و سوخته و نپخته رها شدن.چهارشنبمون پر از درد شد و آتیشمون زرد زرد زرد.بردنش بیمارستان.من موندم پیش بچه ها و پیرمرد قشنگم.
امسال 5امین سال بود که چهارشنبه سوری اشکو توی چشمای تک تکشون دیدم که مثل یه داروی بدمزه با بغض قورت دادن و قایمش کردن و از رو آتیشمون پریدن. و از بغضشون غم به دلم نشست و بغضمو قورت دادم و از آتیش پریدم.
میدونید، یجوری رفت که توی لحظه های شاد سال هم حضورش مثل همیشه بی صدا اما پررنگ باشه.قربون روی ماه و دستای بزرگت بشم...دلتنگ حضور بی صدات میشم...حتی دلتنگ بچه های پر سر و صدات میشم...میگفتن فرزام خیلی شبیهت شده.رفتم عکس بچگیتو نگاه کردم.راست میگفتن.
1205....ما را در سایت 1205. دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 63